السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

191

سيره معصومان ( فارسي )

فرا مىخوانم و همه يكدل از كار شما كناره مىجوييم . قريش پاسخ دادند : از ما دست بردار تا تدبيرى را كه بدان رضايت داريم بينديشيم . سپس عروة بن مسعود ثقفى را به سوى پيغمبر ( ص ) روانه كردند . عروه نزد پيغمبر ( ص ) آمد و روبه‌روى آن حضرت نشست و گفت : محمد ! از اين سوى و آن سو عده‌اى را گرد آورده‌اى و آنان را به سوى قبيلهء و عشيرهء خويش بياورده‌اى تا بر آنان تاخت‌وتاز كنى و پراكنده‌شان سازى ؟ ! اينك قريش با ساز و برگ خويش برون شده‌اند در حالى كه پوست پلنگ در بر كرده و سوگند خورده‌اند كه هرگز نگذارند با جنگ و جدال وارد ديارشان شوى . عروه در حالى كه با رسول خدا ( ص ) مشغول صحبت بود ، به ريش آن حضرت دست مىكشيد . مغيرة بن شعبه كه زره پوشيده بود ، بالاى سر پيامبر ( ص ) ايستاده بود و هرگاه عروه دست به ريش آن حضرت دراز مىكرد ، بر دست او مىزد و مىگفت : پيش از آن كه دست به سويت دراز كنيم ، دست خويش از ريش رسول خدا كوتاه كن . عروه به او گفت : واى بر تو ! چه درشت‌خوى و خشنى ! سپس گفت : اى بىوفا ! آيا همين ديروز نبود كه من خيانت تو را شستم و پاك كردم ؟ ! - مغيره پيش از آن كه مسلمان شود ، سيزده نفر از فرزندان مالك از ثقيف را كشته بود و عروه ديهء آنها را پرداخته بود . - رسول خدا ( ص ) همچنان كه با اصحاب خويش گفته بود به او نيز پاسخ داد و فرمود كه براى جنگ نيامده است . عروه از نزد آن حضرت برخاست . وى ديد كه يارانش براى پيامبر چه مىكنند . آنها نمىگذاشتند آب وضوى پيغمبر ( ص ) به زمين بريزد و اگر تار مويى از آن حضرت مىافتاد ، فورى آن را برمىداشتند . عروه به قريش گفت : من به دربار كسرى و قيصر و نجاشى رفته بودم . ، به خدا سوگند هرگز فرمانروايى را در ميان قومش چون محمد در بين يارانش نديدم . آنها را مردمى ديدم كه محمد را در برابر هيچ چيز هرگز تسليم نمىكنند . رسول خدا ( ص ) خراش بن اميه خزاعى را به سوى قريش فرستاد تا به آنها بگويد كه پيامبر ( ص ) به چه هدفى آمده است . اما قريش شتر او را پى كردند و خواستند خود او را نيز بكشند كه عده‌اى از مردم قوم وى كه در آنجا بودند ، از اين كار ممانعت كردند . سپس پيامبر ( ص ) عمر را فراخواند و خواست او را بفرستد كه عمر گفت : من بر خويش از قريش بيمناكم و هيچ كس هم از بنى عدى نيست كه مرا از گزند آنها بازدارد . آنگاه پيغمبر ( ص ) عثمان را فرستاد و گفت : به آنها بگو كه ما براى جنگ نيامده‌ايم بلكه به قصد زيارت اين خانه و تعظيم حرمت آن رهسپار گشته‌ايم و قربانيهاى ما نيز با ما هستند مىخواهيم آنها را بكشيم و بازگرديم . ابان بن سعيد بن عاص با عثمان ديدار كرد و او را پناه داد تا پيام پيغمبر ( ص ) را برساند . قريش گفتند : هرگز چنين مباد ! او نمىتواند امسال به ديار ما پا بگذارد قريش سه روز عثمان را نگاه داشتند . به رسول خدا ( ص ) خبر رسيد كه عثمان كشته شده است . پيامبر ( ص ) با شنيدن اين خبر